تبليغاتX
دلتنگي های من

 

عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه

از چشمانم بخوان .

کلمات ، عشق باشکوه مرا حقیرو کوچک میکنند .

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو

جوابش را در قلبت خواهی یافت .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 21:5 توسط نسیم| |

دوستی ما شبیه باران نیست که گاهی می آید و گاهی نمی آید ، دوستی ما شبیه هواست ، گاهی ساکت ، گاهی طوفانی اما همیشه در اطراف ماست .

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 21:36 توسط حامد| |

شق یعنی یک سلام و یک درود

 عشق یعنی درد و محنت در درون

 عشق یعنی یک تبلور یک سرود

 عشق یعنی قطره و دریا شدن

 عشق یعنی یک شقایق غرق خون

 عشق یعنی زاهد اما بت پرست

 عشق یعنی همچو من شیدا شدن

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 19:33 توسط نسیم| |

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیمگاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیمگاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 19:30 توسط نسیم| |


اگرکسی واقعا کسی رو دوست داشته باشد بیشتر از اینکه بهت بگه دوست دارم میگه مواظب خودت باش...پس مواظب خودت باش
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 19:24 توسط نسیم| |


اگر نسیمی شانه هایت را نوازش کرد بدان آن هوای دل من است که به یادت می وزد .
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 19:14 توسط نسیم| |

مثل گریه توی پاییز

مثل پاییز توی کوچه

مثل کوچه زیر بارون

مثل بارون روی شیشه

تو خود عشقی خود عشق

مثل اسمت روی قلبم

مثل هدیه توی دستم

مثل اون حالی که داشتم وقتی هدیه رو می بستم

مثل من که نمیای و میمرم

تو خود عشقی خود عشق

مثل لیلی توی پاییز

مثل مجنون زیر بارون

تو خود عشقی خود عشق


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 15:24 توسط نسیم| |

When i look at you,i cannot deny there is God,cause only God could have created some one
as wonderful n beautiful as you
وقتی که به تو نگاه میکنم
نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم
آخه فقط خدا میتونسته موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو خلق کرده باشه

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 15:22 توسط نسیم| |

دوست داشتن دل میخواهد نه دلیل پس دوست دارم بدون هیچ دلیل

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 22:42 توسط نسیم| |

پاييز را دوست دارم چون فصل غم است

غم را دوست دارم چون ميوه دل است

دل را دوست دارم چون تو را دوست دارم

تو را دوست دارم بدون آنکه بدانم چرا؟

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 22:38 توسط نسیم| |

هر ثانیه که می‌گذرد ...
چیزی از تو را با خود می‌برد
زمان غارتگر غریبی است
همه چیز را بی اجازه می‌برد
و تنها یک چیز را همیشه فراموش می‌کند...
حس "دوست داشتنِ" تو را...
How to forget everything?


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 10:28 توسط حامد| |

من هنوز به یاد دارم ؛ برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 19:57 توسط حامد| |

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟•
•غافلگیر شدیم•
•چتر نداشتیم•
•خندیدیم•
•دویدیم•
•و•
•به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم•
•.•
•دومین روز بارانی چطور؟•
•پیش بینی اش کرده بودی•
•چتر آورده بودی•
•و من غافلگیر شدم•
• •
•سعی می کردی من خیس نشوم•
•و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود•
•.•
•و سومین روز چطور؟•
•گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری•
•چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد•
•.•
•و•
•و•
•و•
•و•
•چند روز پیش را چطور؟•
•به خاطر داری؟•
•که با یک چتر اضافه آمدی•
•و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم•
•.•
•فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم•
•تنها برو•
•.•
•.•

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 17:23 توسط حامد| |

شبی پرسیدمش با بیقراری
به غیر از من کسی را دوست داری

به چشمش اشک شد از شرم ساری

میان گریه هایش گفت آری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 15:40 توسط حامد| |

چقدر عجیبه که تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمیاره..تا فریاد نکنی کسی به طرفت بر نمی گرده...تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه...تا وقتی قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد...وتاوقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه...!
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 7:28 توسط حامد| |

زندگي يعني : بخند هر چند که غمگيني، ببخش هرچند که مسکيني، فراموش کن هرچند که دلگيري، اينگونه بودن زيباست هرچند که آسان نيست...
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 7:18 توسط حامد| |

به دريا شكوه بردم از شب دشت،
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،
به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛
سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 20:22 توسط حامد| |

اولین بار که عاشق شدم، عاشق یه ستارهٔ زیبا شدم، مهربونو دوست داشتنی، اما ستاره مثل یه شهاب زود از کنارم گذر کردو‌‌ من همیشه شهاب بارونو تماشا می‌کنم، شاید ستارهٔ منو با خودشون بیارن،


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 16:56 توسط حامد| |

گاهی گمان نمیکنی و می شود / گاهی نمی شود که نمی شود...

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست / گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود...

گاهی گدای گدایی و بخت نیست /گاهی تمام شهر گدای تو میشود . . .


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 15:10 توسط حامد| |

روزی فرا خواهد رسید که شیطان فریاد بر آورد : " سجده خواهم کرد... آدم پیدا کنید!!!!
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 15:6 توسط حامد| |

کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي
دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ...
انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!!
كاش مي شد............................


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 15:3 توسط حامد| |

به سلامتیِ درخت!
نه به خاطرِ ميوه‌ش،
به خاطرِ سايه‌ش

به سلامتیِ ديوار!
نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمي‌کنه.

به سلامتیِ دريا!
نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يک‌رنگيش.

به سلامتیِ سايه!
که هيچ‌وقت آدم رو تنها نمي‌ذاره.

به سلامتیِ پرچم ايران!
که
سه‌رنگه.

تخم‌مرغ!
که دورنگه.
رفيق!
که يه‌رنگه.

به سلامتیِ همه اونايی که
دوسشون داريم و نمي‌دونن،
دوسمون دارن و نمي‌دونيم.

به سلامتیِ نهنگ!
که گنده‌لات درياست.

به سلامتیِ ز نجير!
نه به خاطر اين‌که درازه،
به خاطر اين‌که به هم پيوستس.

به سلامتیِ خيار!
نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «يار»ش.

به سلامتیِ شلغم!
نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر «غم»ش.

به سلامتیِ کرم خاکی!
نه به خاطر کرم‌بودنش،
به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتیِ پل عابر پياده!
که هم مردا از روش ردمي‌شن هم نامردا!

به سلامتيِ برف!
که هم روش سفيده هم توش.

به سلامتيِ رودخونه!
که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.

می‌خوريم به سلامتيِ گاو!
که نمي‌گه من،
مي‌گه ما.

به سلامتيِ دريا!
که ماهی گنديده‌هاشو دور نمی‌ريزه.

می‌خوريم به سلامتیِ اون که هميشه راستشو مي‌گه.

به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا!
که سنگای ديگه رو می‌گيره دورش.

به سلامتیِ بيل!
که هرچه ‌قدر بره تو خاک،
بازم برّاق‌تر می‌شه.

به سلامتیِ دريا!
که قربونياشو پس مي‌آره.

به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع!
که يه‌تنه يه اتوبان رو حريفه.

به سلامتیِ عقرب!
که به خاری تن نمی‌ده

(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتيشه با نيشش خودش مي‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)

به سلامتیِ سرنوشت!
که نمي‌شه اونو از سر نوشت.
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 20:31 توسط حامد| |

سلام ، داره لحظه تحویل سال نزدیک میشه . خونمون خیلی خلوته ، من هستم و کامپیوترم .... وای که چه قدر امروز غمناک هست ... کاش اصلا این چنین روزی وجود نداشت . مدام دارم فکر می کنم که تو سالی که گذشت چه کار کردم . اصلا نمی تونم تمرکز کنم نمی دونم چم شده ... چه قدر امروز دلگیره ... خدای من ! کاش امروز نبود ... چرا نمی تونم تمرکز کنم ؟

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 13:3 توسط حامد| |

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.

نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 15:35 توسط حامد| |

نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 20:9 توسط حامد| |

نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 20:8 توسط حامد| |

نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 20:7 توسط حامد| |

روزی عشق از دوستی پرسید : تفاوت من و تو در چیست ؟ دوستی گفت: من دیگران را به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی ... من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ
و من نمی دانم آیا این دروغ را خواهم شنید !؟آنقدر بدبین گشته ام از دنیا كه حتی خود را دوستِ خود نمی انگارم...

و چه دنیا عجیبی ؟
همیشه(و همه) به دنبال كسی هستی كه دوستت داشته باشد و من فرار از كسی می كنم كه دوستم دارد و می دانم كه می توانم دوستش داشته باشم...
چه دنیایی روزی به تو نه! می گویند و روزی تو  به ...


و تمام دردم از آن رو است كه می دانم چرا بدین جا رسیدم، كه چرا باید بگریزم، و چرا باید زجر درد تنهایی را بر او تحمیل كنم، همان ملالی را كه خود تلخی اش را چشیده ام !؟
كه مشكل نه از او، كه قصور از خودِ منِ حقیر است...
نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 20:6 توسط حامد| |

بالاخره امشب كه ساعت 7:45 تصميمم رو گرفتم . ديدم زير بار دلتنگي كم آوردم . ديگه تحمل ندارم . مي خوام حرف دلم رو به كسي بگم . اما نميشه ميگن يك نوجوون 15 ساله در اوج خطره . دوست خوب و قابل اطميناني ندارم . از جايي كه همه كارم با اينترنته تصميم گرفتم بار غمم رو روي دوش اينترنت بزارم . گفتم شايد جايي باشه بتونم خودم رو خالي كنم . آخه ميگن پسر متولد بهمن خيلي راز دار و نمي خواد با كسي مشكلاتشو در ميون بزاره . اما من مي خوام اين كار رو نه تنها براي يك نفر بلكه براي تمام دنيا بكنم و نشون بدم كه مي تونم تغيير كنم . شايد بتنوم با تغييرم دلتنگي هامو كم كنم . خدا يا كمكم كن . آخه تو اين دوره زمونه يه چيزهايي پيش مياد كه ابراز اون ها شهامت زيادي مي خواد

نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 19:57 توسط حامد| |